![]() |
![]() |
|
|
- من از طرف آقاي احمدي نژاد، از آقاي موسوي عذر مي خواهم که راي لازم را براي رياست جمهوري نياورده اند. - من از طرف همه روستاييان و شهرستاني هاي مناطق محروم ، از بالاشهري ها به ويژه بالاشهرنشين هاي تهراني عذر مي خواهم که به آقاي موسوي راي نداده اند. - من همچنان عذر مي خواهم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 15:30 توسط ليلــی |
|
|
تا نهان سازم از تو بار دگر راز اين خاطر پريشان را می كشم بر نگاه ناز آلود نرم و سنگين حجاب مژگان را دل گرفتار خواهش جانسوز از خدا راه چاره می جويم پارساوار در برابر تو سخن از زهد و توبه می گويم آه ... هرگز گمان مبر كه دلم با زبانم رفيق و همراهست هر چه گفتم دروغ بود، دروغ كی ترا گفتم آنچه دلخواهست تو برايم ترانه می خوانی سخنت جذبه ای نهان دارد گوئيا خوابم و ترانه تو از جهانی دگر نشان دارد شايد اينرا شنيده ای كه زنان در دل «آری» و «نه» به لب دارند ضعف خود را عيان نمی سازند رازدار و خموش و مكارند آه، من هم زنم، زنی كه دلش در هوای تو می زند پر و بال دوستت دارم ای خيال لطيف دوستت دارم ای امید محال
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:14 توسط ليلــی |
|
|
تـــــــــــــــــولدم مـــــــــــــــــــــبارک ... !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 1:59 توسط ليلــی |
|
|
لخت شدم تا در آن هوای دل انگيز
وسوسه می ريخت بر دلم شب خاموش تا غم دل را بگوش چشمه بگويم آب خنك بود و موج های درخشان ناله كنان گرد من به شوق خزيدند گوئی با دست های نرم و بلورين جان و تنم را بسوی خويش كشيدند بادی از آن دورها وزيد و شتابان دامنی از گل بروی گيسوی من ريخت عطر دلاويز و تند پونه وحشی از نفس باد در مشام من آويخت چشم فرو بستم و خموش و سبكروح تن به علف های نرم و تازه فشردم همچو زنی كاو غنوده در بر معشوق يكسره خود را به دست چشمه سپردم روی دو ساقم لبان مرتعش آب بوسه زن و بی قرار و تشنه و تبدار ناگه در هم خزيد ... راضی و سرمست جسم من و روح چشمه سار گنه كار
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 3:23 توسط ليلــی |
|
|
شب تيره و ره دراز و من حيران
بر شعله بی شكيب فانوسش وحشت زده می دود نگاه من در بستر سبزه های تر دامان گوئی كه لبش به گردنم آويخت الماس هزار بوسه سوزان من او شدم ... او خروش درياها من بوته وحشی نيازی گرم او زمزمه نسيم صحراها همچون علفی ز شوق روئيدم تا عطر شكوفه های لرزان را در جام شب شكفته نوشيدم
از شاخه تكدرخت خاموشی در بستر سبزه های تر دامان من ماندم و شعله های آغوشی
گر با تنم اينچنين درآويزد ترسم كه ز پيكرم ميان جمع عطر علف فشرده برخيزد!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 17:22 توسط ليلــی |
|
|
سلام دوستان !
امروز میخوام به جای شعر و مطالب عاشقانه , یه معما بزارم براتون !
معمایی که جوابش در کتابخانه لندن میباشد ...
تعداد اندکی تونستن جواب بدن ... اولیش یه انگلیسی بوده و
مامان خودم هم در عرض یک دقیقه جواب دادند !
معما :
چه خوردنی هست که وقتی درست میکنید هر چقدر نمک بزنید ,
باز هم وقتی میخواید بخورید
باید بهش نمک بزنید ؟!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 19:11 توسط ليلــی |
|
|
پشت شيشه برف می بارد
در سكوت سينه ام دستی دانه اندوه می كارد مو سپيد آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنين ديدی در دلم باريد ... ای افسوس بر سر گورم نباريدی چون نهالی سست می لرزد روحم از سرمای تنهائی می خزد در ظلمت قلبم وحشت دنيای تنهائی عشق، ای خورشيد يخ بسته سينه ام صحرای نومیديست خسته ام، از عشق هم خسته غنچه شوق تو هم خشكيد شعر، ای شيطان افسونكار عاقبت زين خواب دردآلود جان من بيدار شد، بيدار بعد از او بر هر چه رو كردم ديدم افسون سرابی بود آنچه می گشتم به دنبالش وای بر من، نقش خوابی بود ای خدا ... بر روی من بگشای لحظه ای درهای دوزخ را تا به كی در دل نهان سازم حسرت گرمای دوزخ را؟ كاو پياپی در غروب افسرد آفتاب بی غروب من! ای دريغا، درجنوب! افسرد بعد از او ديگر چه می جويم؟ بعد از او ديگر چه می پايم؟ اشك سردی تا بيفشانم گور گرمی تا بياسايم پشت شيشه برف می بارد پشت شيشه برف می بارد در سكوت سينه ام دستی دانه اندوه می كارد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 19:47 توسط ليلــی |
|
|
تو در چشم من همچو موجی
تو موجی
تو دائم بخود در ستيزی
دائم ز خود می گريزی
چه می شد خدايا ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 15:3 توسط ليلــی |
|
|
با منی و ديده ات بسوی غير بهر من نمانده راه گفتگو تو نشسته گرم گفتگوی غير غرق غم دلم بسينه می طپد با تو بی قرار و بی تو بی قرار وای از آن دمی كه بی خبر زمن بركشی تو رخت خويش ازين ديار سايه توام بهر كجا روی سر نهاده ام به زير پای تو چون تو در جهان نجسته ام هنوز تا كه بر گزينمش بجای تو شادی و غم منی بحيرتم خواهم از تو ... در تو آورم پناه موج وحشيم كه بی خبر ز خويش گشته ام اسير جذبه های ماه گفتی از تو بگسلم ... دريغ و درد رشته وفا مگر گسستنی است؟ بگسلم ز خويش و از تو نگسلم عهد عاشقان مگر شكستنی است؟ ديدمت شبی بخواب و سرخوشم وه ... مگر بخواب ها ببينمت غنچه نيستی كه مست اشتياق خيزم وز شاخه ها بچينمت شعله می كشد به ظلمت شبم آتش كبود ديدگان تو ره مبند ... بلكه ره برم بشوق. در سراچه غم نهان تو ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:49 توسط ليلــی |
|
|
بعضی وقتها بازگشت هم خوب چیزیه !!!!
خوشحال شدم از نظرات شما دوستان گل ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:33 توسط ليلــی |
|
|
۱ ) قبل ازدواج :
مرد : دیگه نمی تونم منتظر بمونم ...
زن : میخوای از پیشت برم ؟
مرد : فکرشم نکن !
زن : منو دوست داری ؟
مرد : البته .
زن : تا حالا به من دروغ گفتی ؟
مرد : نه , چرا این سؤال رو می پرسی ؟
زن : منو مسافرت می بری ؟
مرد : مرتب .
زن : منو کتک می زنی ؟
مرد : به هیچ وجه .
زن : می تونم بهت اعتماد کنم ؟
۲ ) بعد از ازدواج :
همین متن رو از پایین به بالا بخونید ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 17:58 توسط ليلــی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 5:56 توسط ليلــی |
|
|
روز۲۰ فروردین
سالروز میلاد با سعادت بانوی بزرگوار خانوم لیلی ٬
منجی گمراهان و مفسدین عالم ٬
بر همه ی مسلمین و مشرکین جهان ٬ تبریک و تهنیت باد ...
خداوندا !
از عمر همه ی گمراهان و مفسدین عالم کم بفرما
و بر عمر ایشان افزون فرما ... !
آمین یا ربّ العالمین ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 5:25 توسط ليلــی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 4:12 توسط ليلــی |
|
|
آتشی بود و فسرد
دل چو از بند تو رست جام جادوئی اندوه شكست آمدم تا بتو آويزم ليك ديدم كه تو آن شاخه بی برگی ليك ديدم كه تو به چهره امیدم خنده مرگی وه چه شيرينست بر سر گور تو ای عشق نيازآلود پای كوبيدن وه چه شيرينست از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور چشم پوشيدن وه چه شيرينست از تو بگسستن و با غير تو پيوستن در بروی غم دل بستن كه بهشت اينجاست بخدا سايه ابر و لب كشت اينجاست تو همان به كه نينديشی بمن و درد روانسوزم كه من از درد نياسايم كه من از شعله نيفروزم ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:53 توسط |
|
|
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
برگ های آرزوهايم يكايك زرد می شد آفتاب ديدگانم سرد می شد آسمان سينه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشک هايم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی در كنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش دردی نهانی نغمه من ... همچو آوای نسيم پر شكسته عطر غم می ريخت بر دل های خسته پيش رویم: چهره تلخ زمستان جوانی پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی سينه ام: منزلگه اندوه و درد و بدگمانی كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:52 توسط ليلــی |
|
|
آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز
چشم منست اينكه در او خيره مانده ای
در چشم های ليلی اگر شب شكفته بود
در بند نقش های سرابی و غافلی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:14 توسط ليلــی |
|
|
مردان در صید عشق به وسعت نا منتهایی نا مردند. گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند ... اما همین که مطمئن شدند ; مردانگی را در کمال نامردی به جا می آورند. "زنده یاد دکتر علی شریعتی" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:51 توسط ليلــی |
|
|
خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره
به کسی توجه نمی کنه ... از کسی خجالت نمی کشه ...
می باره و می باره و ... اینقدر می باره تا آبی شه ...
آفتابی شه ...!!! کاش ...کاش ...می شد مثل آسمون بود ...
کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم دی 1386ساعت 9:32 توسط ليلــی |
|
|
گذشته فریبم داد ...
از حال بیزارم ...
از آینده وحشت دارم ...
دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم !!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 17:58 توسط ليلــی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من لیلی متولد 20/1/1367
اهل ایرانم ... امید وارم از وبلاگم خوشتون بیاد از انتقاد هم بدم نمیاد...! |
|
RSS
|