![]() |
![]() |
|
|
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
برگ های آرزوهايم يكايك زرد می شد آفتاب ديدگانم سرد می شد آسمان سينه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشک هايم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی در كنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش دردی نهانی نغمه من ... همچو آوای نسيم پر شكسته عطر غم می ريخت بر دل های خسته پيش رویم: چهره تلخ زمستان جوانی پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی سينه ام: منزلگه اندوه و درد و بدگمانی كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:52 توسط ليلــی |
|
|
آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز
چشم منست اينكه در او خيره مانده ای
در چشم های ليلی اگر شب شكفته بود
در بند نقش های سرابی و غافلی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:14 توسط ليلــی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من لیلی متولد 20/1/1367
اهل ایرانم ... امید وارم از وبلاگم خوشتون بیاد از انتقاد هم بدم نمیاد...! |
|
RSS
|