![]() |
![]() |
|
|
لخت شدم تا در آن هوای دل انگيز
وسوسه می ريخت بر دلم شب خاموش تا غم دل را بگوش چشمه بگويم آب خنك بود و موج های درخشان ناله كنان گرد من به شوق خزيدند گوئی با دست های نرم و بلورين جان و تنم را بسوی خويش كشيدند بادی از آن دورها وزيد و شتابان دامنی از گل بروی گيسوی من ريخت عطر دلاويز و تند پونه وحشی از نفس باد در مشام من آويخت چشم فرو بستم و خموش و سبكروح تن به علف های نرم و تازه فشردم همچو زنی كاو غنوده در بر معشوق يكسره خود را به دست چشمه سپردم روی دو ساقم لبان مرتعش آب بوسه زن و بی قرار و تشنه و تبدار ناگه در هم خزيد ... راضی و سرمست جسم من و روح چشمه سار گنه كار
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 3:23 توسط ليلــی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من لیلی متولد 20/1/1367
اهل ایرانم ... امید وارم از وبلاگم خوشتون بیاد از انتقاد هم بدم نمیاد...! |
|
RSS
|